دیوانه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

واقعا فهمیدم که من عقل درست حسابی ندارم.

داستان از اونجا شروع شد که...

دیروز جمعه ساعت 9از خواب پاشدم رفتم ریشامو که 2 ماه نزده بودم زدم.

گوش شیطون کر چه بچه ایی شدم.

رنگ و روم باز شد ولی یه جوری شده بودم مثل سیرابی شده بودم.

بعد پا شدم مثل بچهای خوب رفتم در مغازه تا ساعت 1 یکم پول دراوردم.

بعدش مثل دیوووونها میدونستم استخر تعطیله ولی پاشدم اون همه راه رفتم..

تا در استخر دیدم تعطیله تو اون هوای سرد برگشتم خونه ساعت 4 بود.

یکم نشستم پای کامپیوتر بعد حوصلم سر رفت گفتم برم در مغازه چون من زود رفتم کلید دست من نبود

رفتم در مغازه دیدم حاجی پیچیده به بازی رفته خونه منم برگشتم.

زنگ زدم به رفیقم گفتم شب بیا بریم بیرون.

اونم اخر شب اومد دنبالم با ماشین رفتیم کلی اول ربیع و جشن گرفتیم.

راستی ربیع هر کس که اینو میخونه مبارک.

بعد کلی صدای ضبط و زیاد کردیم و زدیم رقصیدیم.

بعد مثل دیونها قبلش رفته بودم سوپری کلی خرید کرده بودم همه پولامو خرج کردم.

بعد مثل ابلها بهش گفتم جلوی یه بستنی فروشی وایسه بستنی بخریم.

پیاده شدم رفتم سفارش 2تا بستنی دادم شانس طرف گفت اونو تموم کردیم.

دست کردم جیبم که که پولامو در بیارم یه چیز دیگه بخرم دیدم واااااااااای پول اصلا جیبم نیست.

خدا بهم رحم کرد برگشتم تو ماشین گفتم گندش بزنه اینجا هیچی نداره بریم محل خودمون بهتره.

برگشتیم من سریع رفتم خونه پول برداشتم رفتیم من یه بستنی واسه خودم گرفتم.

دوستمم یه ذرت برداشت بعد مثل احمقا رفتیم تو پارک ساعت یک شب بستنی خوردیم.

داشتم مثل سگ میلرزیدم.بعد اومدم خونه خوابیدم چند ساعت بعد بیدار شدم دیدم گلو به شدت درد میکنه.

فقط تنها کاری که کردم سریع پریدم رفتم چندتا لیمو شیرین خوردم تا صبح بهتر شدم.

ولی خداییش دیوانه تر از من رو زمین نیست.

خدا به حق این شبای عزیز همه دیونهای اسلامو شفا بده.

الهی آمیـــــــــــــــــــن.

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 15:36